|
شیشه احساس مرا دست نزن....چندشم میشود از لکه ی انگشت دروغ....
|
میدونی دسته برو گروهان برگرده یعنی چی؟
میدونی گروهان بره دسته برگرده یعنی چی؟
میدونی دسته بره نفر برگرده یعنی چی...؟
غم نوشت۱.فکر کنم نیازی به شرح نداره...
یادشون گرامی...
عنوان وبم از انتظارت کشت مرا ای بهار همیشه بهار به
صداقت افسانه است....
تغییر یافت...
چون تو این مدت که نبودم ضربه سختی از اعتماد به یک دروغ خوردم و به عنوان این وبلاگ ایمان اوردم....

خب شروع میکنم این پستو با نام خدا
من اگر تنهاترین تنهایان شوم باز خدا هست....
شیشه احساس مرا دست نزن....
چندشم میشود از لکه انگشت دروغ.......
همیشه سبزمی خشکد همیشه ساده می بازد
همیشه لشکراندوه به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را تواخربردی ازیادم
چه ساده هستی خودرا به بادسادگی دادم
به پاس سادگی درعشق درون خودشکستم زود
دریغاسهم من ازعشق قفس با حجم کوچک بود

جاده هنوز خیس است
و
من همچنان می روم
به خیال رد پای اشکهایت
ولی تردید مرا زجر می دهد
نمی دانم این خیسی اشکهای توست
یا
خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟

دلم خیییییییییییییییییییلللللللللللللللللییییییییییییییییییی گگگگگگگگگگگگگگررررررررررفففففففففففتتتتتتتتتتتتتتتهههههههههههه

بغلم میکنید؟؟؟؟

غم نوشت:
هفته پیش برای اولین بار رفتم حرم ضامن آهو...
دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا دارم رفتم....اصلا کجا رفتم....
مثل یه حس گنگو گیجم...
دعا کنید برام....
دعا کنید تا اون دروغگو رو نفرین نکنم
قربون کبوترای حرمت امام رضا.....
نظر یادتون نره....
عاقبت بايد رفت
عاقبت بايد گفت
با لبي شاد و دلي غرفه به خون
كه خدا حافظ تو
گر چه تلخ است ولي بايد اين جام محبت شكست
گرچه تلخ است ولي بايد اين رشته الفت بگسست
بايد از كوي تو رفت
دانم از داغ دلم بي خبري
و نداني كه كدام جام شكست كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهايي
عاقبت بايد رفت
عاقبت بايد گفت
با لبي شاد و دلي غرقه به خون كه
خداحافظ تو...


یادتون نره دوستتون دارم.....
چند وقتی بود داشت به سمت وبلاگ های باقالی میرفتی اما برت میگردونم به مضمون پست های قبلی البته با یاری دوستای خوبت....
این اولین پست پس از مدتهاست...
|
آی آدمها که بر ساحل دریا نشسته اید شاد و خندان
یک نفر در آب دارد میسپارد جان یک نفر دارد دست و پای دایم میزند روی این دریای تند و تیره و سنکین که میدانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده میپندارید که گرفتید دست ناتوانی را تا توانایی بهتری را پدید آرید آن زمان که تنگ میبندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگام بگویم من؟؟؟؟ یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره جامه تان بر تن یک نفر در آب میخاند شما را موج سنگین را به دست خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را از دور دیده آب را بلعیده در گود کبود آی آدمها!!! او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپیماید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید موج میکوبد به روی ساحل خاموش پخش میگردد و چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش میرود نعره زنان وین بانگ باز از راه دور می آید آی آدمها!!!! و صدای باد هر دم رنج آورتر از میان آب های دور و نزدیک باز در گوش این نداها آی آدمها!!!!!!!!!!!! غم نوشت ۱--- وقتــ‗__‗ــی گیــ‗__‗ــج میشــ‗__‗ــدم بـه کلــ‗__‗ــمات پنــ‗__‗ــاه میبــ‗__‗ــردم
امــ‗__‗ــان از امــ‗__‗ــروز کــ‗__‗ــه کلمــ‗__‗ــات خودشــ‗__‗ــان هم گیــ‗_‗ــج شــ‗__‗ــده اند پی نوشت ۲----
|
دیشب یه عالمه گریه کردم...خیلی سخت....آروم جوری که فقط اشکام گواه گریه هام بود...دلم گرفته بود...
مریم بهترین دوستم بود ...بعد رفتن بی بهانه و بی وقتش خورد شدم خیلی خورد...اما نه به اندازه دیشب....
شده بشینی برای یکی گریه کنی و اشک بریزی و حرفایی که به هرکسی نمیتونی بگی رو بهش بگی و تو دلت صد امید که شاید این دلتو نشکنه....اما این یکی به ۵ رو نرسه که....
دلم شکست.. بد شکست...
همیشه اگه حرفی بهم میزدن که ناعادلانه بود بغض میگردم و به صد کار مشغول میشدم که عیب نداره گذشته....اما دیشب گریه ام گرفت...
نمیدونم چی بنویسم ...اخه بگم که چی بگم چرا؟؟؟
حرفش چرا نداشت....
تا حالا شده بدونه اینکه خودت بفهمی بشینی و یه درصد از هزار دردتو به کسی بگی و فکر کنی یکم آرومتری...
و چند رو بعد همون آدم بهت بگه که اصلا دوست نداره...
اره تنفر...
دلم سخت شکسته...
میخوام الان براش بنویسم اونکه ادرس اینجا رو نداره...
اینارو با بغض خونید:
سلام
۵شنبه بود که خبر مرگ عیزموَ مریممو بهم دادن انگار تموم رویاهام ریخته بود بهم....اون روز فقط دنبال کسی بودم که بتونم بهش تکیه کنم و گریه کنمَ پاهام جون نداشت و دستام با هام همراه نبود...
تا تو اومدی....
دست گذاشتی روشونم و بی اختیار دستتو گرفتم....اومدم تو ماشینت نشستم و گریه کردمَ شروع کردم از ۱۳ سال رنجم گذشتم از هدفام و از انگیزه هام گذشتم....یه گوشه از مرگ امیر گفتم و بعد از مریم گفتم...وقتی از ماشین اومدم پایین عذاب وجدان داشتم ...اما به خودم میگفتم عیب نداره گذشت....
نمیدونم اونروز فکر میکردم از طرف خدایی... فکر میکردم بالاخره خدا دلش برام سوخته...اما دیشب فهمیدم تو هم ماموری به دلشکستن من...
رفته بودم تموم کنم این دنیای مسخره رو برای خودم.....اما به خاطر یه چیز نرفتم که دیشب باعث شد حرفمو تو دلم نگه دارم....
دیروز مثل تموم بارونی بهاری گریه کردم...
دلم سخت شکست..
دیگه به هیچکس هیچی نمیگم....دیگه باور نمیکنم دوستت دارمارو...دگه دستی رو نمگیرم....
دیشب سوختم....
کاش هیچ وقت حس نکنی تنهایی سوختنو....
منو از چی ترسوندی ...؟
از تنهایی....؟
۱۶ ساله دردشو با بند بند وجودم درک میکنم...
تنهایی من بزرگتر از اینه که با یه سلام و یه لبخند تموم بشه....
شکستم تو بدترین روزهام ....کاش.....
زندگی ناجوونمردتر از اینه که بهش دل ببندم.....
اززندگی من هیچ نمیدونید...تا حالا نامه های یه بچه ۷ ساله رو خوندی....تو پستهای قبلی بگردی پیدا میکنی دل نوشته ی ۷ سالگیهامو....
گفتی دیگه دوسم نداری....منم گفتم زنجیری تو دستام ندارم که بتونم بگم نروَ اگه میخوای بری َبرو .....من عادت دارم به تنهایی..... من خوشحالم اگه یکی با نیست من بود پیدا کنه....
سوختم....شکستم اما هنوز نابود نشدم پس هنوم جا دارم برای شکسته شدن....اگه میخوای بشکنی بشکن منو...نابودم کنَ آتیشم بزن اما حرفی رو که به من زدی به هیچکس نگو من میترسم از دلشکسته شدن کسی....
اگه زودتر میگفتی زودتر میرفتم....من درسته تنهام اما تنهایی رو بیشتر از بودن کنار کسی که دوستم نداره و با بودم آزار میبینه دوست دارم.....
کاش باور نمیکردم این استو((((نه عزیزم من دوست دارم َقصه نخور))))
باور کن دارم میمیرم....امروز سر کلاس به خاطر بغض زدم بیرون و کلی گریه کردم...داشتم از حال میرفتم
... دوست داشتم فریاد بزنم
وای که چقدر حالم بده....کاش بودی تا بتونم رودر رو باهات حرف بزنم و سر رو شونه هات گریه کنم اما حالا رفتنی شدی به یادت بسپار این دو جمله رو....
۱.همه چیزم رو بفروشم صندلیم را نمیفروشمَ شاید اون روزی که از راه آمدی خسته باشی
۲.اگر دلت گرفت و خواستی رو شونه کسی گریه کنی صدام کنَ قول نمیدم آرومت کنم اما مطمئن باش پا به پات گریه میکنم...
دوست دارم ....
غم نوشت:۱ـ هیچوقت دلم زبونمو نمیبخشه....کاش خبر مرگ مریمو اون ساعت بهم نیدادن...کاش هیچوقت هیچ نمیگفتم....کاش بعد حرف دیشبت یادم نمی اومد خاطر ههام.....کاش ش امروز آلزایمر میگرفتم....منو ببخش ای عزیز رفته از دستم.....دلم گرفته....
۲-خدایا میبینی منو.....دیشب هیچکس اشکامو پاک نکرد و نگفت عزیزم بخواب....
۳-شاید ادرس اینجارو دادم که بیاد بخونه اما میترسم ناراحت بشه من میترسم از ناراحتی دیگران....
اینا هم در حال و هوای دیشبم
منو ببخش....
من گفتم تو نشنیدی
من نوشتم تو نخواندی
من تکرار وتکرار وتکرار جمله ها بودم وتو باز هم نخواندی
خوب میدانم من دیگرننویسم هم مهم نیست تفاوتی نمی کند! فقط تو اینبار هم نخواهی خواند آنطور که من ننوشته ام!
هر دو بازی یک شکل است تفاوتی نمی کند چه آن ، چه این ، ساده است ساده!
کلمات...
از این ور ذهنم به اون ور میرن...
اما به زبون نمیان
دستامو رو کیبورد گذاشتم تا شاید ناخواسته چیزی نوشته بشه
اما...
همش دلتنگی بود...همش فکرایی بود که این روزا سخت درگیرم کرده
همش اتفاقات و نخواستن هایی بودکه میخواستم اما نشد...
ترجیح دادم ننویسم
از دلتنگیهای رویای نا تمومی که گاهی نیمه خودم رو گم میکنم ننویسم

خیلی سخته دلت پر باشه از غصه، غصه هایی که
بدجورداره رو دلت سنگینی می کنه و تو حتی
جرات نداری اونها رو به زبون بیاری
غصه هایی که دلت می خواد با تمام وجود اونها را
فریاد بزنی تا شاید بتونی روح خسته ات را از زیر
سنگینی آوارشون بیرون بکشی،اما نمی تونی
نمی تونی و فقط سکوت می کنی
تو مجبوری لبخند بزنی به همه ی اونهایی که هستند
به همه ی اونهایی که دورت رو گرفتند تا تنها نمونی
فقط بخاطر اینکه رنج نکشی از جواب دادن به یه
سوال...
که آخه ای دل شکسته
چرا باهام این جوری می کنی؟؟؟؟!!!
خیلی تلخه دنیات پر باشه از آدمایی که لحظه لحظه تو
گوشت زمزمه می کنند دوست دارند، سعی می کنند
بهت ثابت کنند تموم هستی اونها تویی
ولی درست زمانی که تو احتیاج داری به یه آغوش گرم
به یه نفر که تو پناه بودنش بغض های فروخورده ای
رو که چنگ انداخته به گلوت و نمی ذاره نفس بکشی
رو اشک بریزی همه می ذارندت و میرن
اون وقت تو می مونی و یه دنیا تنهایی و همون بغض
همیشگی که با خودش هیچ اشکی رو به همراه نداره
..................!!!
خیلی دردناکه توی دنیای به این بزرگی، یه خلوت
نداشته باشی واسه تنهاییات، واسه دردایی که داره
قلبت رو به آتیش می کشه وتو دیگه تاب تحمل
اونها رو نداری ولی تلخ تر از اون اینه که درست
وقتی اون گوشه ی دنجرو پیدا کردی، دیگه هیچ
اشکی نداشته باشی تا همراهیت کنه،تا روگونه هات
جاری بشه و بشه یه مرهم واسه التیام دل شکسته ات
دلم خیلی گرفته، خیلی
خدایا انگار قراره آخر همه ی قصه های بودن
فقط و فقط به خودت ختم بشه
انگار دیگه واسم شده عادت که تو پایان همه ی راه ها
فقط و فقط خودم بمونم و دلم بمونه و خود خود تو
خدایا چقدر خوبه که تو دنیای غمگین ما آدما تو هستی
چقدر خوبه که تک تک ما آدما تو لحظه لحظه های
تنهاییمونتو را داریم
داریمت که هر وقت دلمون گرفت،هر وقت کم آووردیم
از بودن تو این دنیا بین تموم آدمایی که بی کسیمونو
به رخمون می کشند،هر وقت سرگردون و آواره چشم
دوختیم به اون دور دورا به آخر جاده
بشینیمو یه دنیا واست حرف بزنیم، دلتنگی هامون رو
واست فریاد بزنیم
تو آغوش مهربونت آروم آروم اشک بریزیم و اشک
بریزیم واشک بریزیم
اون وقت تومثل همیشه با مهربونی نگاهمون می کنی
و بدون اینکه مثل بقیه بپرسی چرا فقط بهمون لبخند
می زنی و لبخند می زنی و لبخند می زنی
چقدر آروم میگیریم وقتی تو را داریم...
چقدر آروم می گیریم وقتی می دونیم که تورا داریم...
چقدر آروم می گیریم وقتی همون انعکاس
دوست داشتنی ِهمیشگی، از اعماق وجودمون
فریاد میزنه دوستتون دارم
خدایا منم خیلی دوستت دارم
من الان بغض کردم...نوشتن برام خیلی سخته ...با اینکه از 5سالگی با حافظ شروع کردم(((حفظ و تفسیر)))واز 7سالگی شعر گفتم اما همیشه از نوشتن و بیشتر از همه از سلامهایی که بدرود تموم میشه میترسم...یادمه برادرم میگفت که تو شعر هاش دنبالش نگردید‘حالا میفهمم چی میگفت...دلم پر قد شقایقا!!!!منم مثل برادرم هیچ وقت نتوستم اونی ته ته دلمه با واژه ها بگم برا همین همیشه در عذابم...
دلم بره....این هفته آدمایی رو دیدم....این روزا خیلی بهم سخت میگذره....عذاب موندن نرفتن و هزار درد بی درمون...خیلی شکسته شدم...شکسته تر از اون شیشه که از دستم افتاد و خاکستر شد.....5شنبه شکستم ....از دیدن کسی که منو یاد کسایی مینداخت که تموم افسار دلو زندگیمو دادم بهشون وسط راه دیدم که کسی ته افسارو نگرفته و تموم راهو تنها اومدم....چند روزه این تبش قلب لعنتی میاد سراغم....چشمام تار میشه وقتی عنکبوت بغض تو گلوم لونه میکنه....امروز شعر دوران 7 سالگیمو مرور کردم
یه چیز ی تو این مایه هاست
همه میگویند کودکم
همه میگویند که من باید در ÷ی بازی این برنامه ها باشم
اما مگه میشه ببینمو بگم نمیبینم...
یه هفته است گریه هامو میشمارم تو این یه هفته شده 15 بار....
یه هفته است خنده هامم میشمارم شده 5بار و نصفی...
من میخوام داد بزنم که من بچه نیستم من میفهمم...
شبیه دردو دله اما اون موقع ها اسمشو میگفتم شعر...
دلم شکست از دیدن کسی توی روز 5 شنبه...اخه میدونید؟؟؟؟صداش و خنده هاش منو یاد بهارم مینداره....
دارم میمیرم...خدایا چی میشد منئو که میافریدی یه آدمم برام میافریدی تا حداقل سالی یه بار بتونم رو شونه هاش گریه کنم....خدایا خواسته زیادیه در قبال این همه درد؟؟؟؟؟؟؟شما بگید زیادیمه؟؟؟؟؟؟
گریه هام تا کی تو گلوم رسوب شه دوست دارم یکی رو بغل کنم تو بغلش گریه کنم انقدر که منم تو عمرم یه بار سبک شم.....
![]()
اين درود آخر به سر آمد اکنون
من به جز آه کشيدن چه کنم
آه اگر دامن تو شعله بگيرد از آن
آنقدر خرد شدم
که اگر کوه به جاي من بود
جز غباري بي رنگ
چيزي بر جاي نميماند از آن
انقدر تند گذشتي از من
یادتو مويم را برد تا شهر سپيد
اي بدهکار به من
شادي و شوق جواني و نشاطي مرده
من تو را بخشيدم
ديني بر گردن تو نيست دگر
تا به يادم مانده
پشت اين نقطه ي پايان شعر
عشق ناکام تورا
بر کنم ازاين دل و آنجا بنهم
مال بد پيشکش صاحب خود باشد پس
و دگر بدرودت...
پ.ن۱:سلام اول ببخشید که نبودم یه مدت طولانی....
توجه توجه
من میخوام رمانمو که بخش مهمی از داستان زندگی خودمه توی این وبلاگ مینویسم....برای مین یه سوال از دوستایی دارم که شعر یا رمان خودشونو در وب میزنن:
ایا تا به حال متوجه سرقت ادبی نشده اید؟؟؟؟؟؟
من این کتاب که نگاه اشنا نام داره رو به احتمال زیاد در آینده به چاپ میرسونم برای همین به جواب این سوال نیاز دارم
به یادش و به یاریش

قبل از اینکه این مطلب رو بخونید بگم که باید برید مطالب پایینم بخونید...به نظرم قشنگه
راستی نامردیه به مطالب نظر ندید

و بخار کم رنگی که از دهانم بیرون می آید را تعقیب کنم که مثلا آرام و سنگین هستم.
خسته شدم از این که موقع راه رفتن اول انتهای کفشم را به زمین بکوبم و بعد قدم بردارم
که مثلا انسان مهمی دارد راه می رود.
خسته شدم از اینکه به زور موسیقی کلاسیک گوش کنم و طوری نشان بدهم که انگار
در نهایت راحتی و مدیتیشنم.
خسته شدم از این که در و دیوار خانه و محل کارم را پر کنم از چیزهای مربع سیاه و سفید،
که آقای X گمان نکند که چیزی از هنر سرم نمی شود.
خسته شدم از اینکه بروم تئاتر و ردیف بیست و چندم سالن،
پشت سر ۱۰۰ نفر آدم خیلی هاشان زبان نفهم خف کنم و صدای آن بازیگران لعنتی را
از بلند گو های اربده کش و بد صدا بشنوم و در بیرون آمدن از سالن بگویم به به،
چه شاهکاری، تا دیگران بفهمند خیلی روشنفکرم و زیر چشمی نگاه تحصین بهم بیندازند.
خسته شدم از این که نتوانم در زیر یک چتر با کسی راه بروم،
چرا که ممکن است کسی فکری در موردمان بکند و آبرویی که به زحمت جمع کرده ام
ولی قسمت نشده تا به حال خودم آنرا زبارت کنم از من نرود.
خسته شدم از این که پیش از خواب کتاب بخوانم،
مگر اینکه خودم خودم را باور کنم و باورم شود که راست راستی افتخار آشتایی با چه انسان فهیم
و متشخصی را دارم.
خسته شدم از این که مدام دیگران را از خودم برنجانم و به گمان خودم حقیقت گو و صادق باشم.
خسته شدم از این که وزن ساعتی را بر روی مچ دستم تحمل کنم که حقیقتاً اصلا برایم مهم نیست
که آن وا مانده های همیشه خوش درونش کجا ایستاده اند،
تا رنج سالها بیهودگی شان مرهم یابد، فقط و فقط به خاطر اینکه به دیگران نشان دهم
که چقدر و چه قدر دقیق و حسابگرم.
خسته شدم…
از اینکه خودم نیستم خسته شدم.
آنقدر بین این و آن ماندم که هیچ کدام نیستم.
از این که هیچ نیستم خسته شدم …
خسته شدم…
قرن ما اگر شاعر داشت هوا بهتربود خارها كمتر نبود از گل پس گلتر بود
قرن ما اگر شاعر داشت كبوتر با كبوتر باز با باز نبود همه شوق پرواز داشتند
واي بر ما كه تصور كرديم بايد عشق را كشت
در چنين قرني كه كه دانش حاكم است عشق را از صحنه بيرون انداختن ديوانگي است در ماندگي است
شرمندگي است
قرن ،قرن اتش نيس قرن يك هواي تازه هست فكرهارا بايد شست شو داد اگر گم شديم در خويشتن
جست و جويي لازم است
بايد از سياهي سفر كرد به سوي سفيدي ها وخوشبختي ها
اين است ارزوي من


آخرای ِ فصــــــــل ِ پاییز
یه درخت ِ پیر و تنهـــا
تنها برگی روی شا خه اش
مونده بود میـــــــــون ِ برگا
یه شبی درخت به برگ گفت
کاش بمونی در کنـــــــــارم
آخه من میـــــــــون ِ برگا
فقط تنهــــــا تو را دارم
وقتی برگ درختو می دید
داره از غصه می میره
با خــــــدا رازو نیاز کرد
اونو از درخت نـــــــــگیره
با دلی خـــورد و شکستـــــه
گفت نذار از اون جــــدا شم
ای خــــــدا کاری بکن که
تا بهــــــار همین جا باشم
برگ تو خـــلوت شبونـــه
از دلش با خدا مـــی گفت
غافل از این که یه گوشـــه
باد همه حرفاشو می شنـُـفـت
باد اومــــد، با خنده ای گفت
آخه این حرفـــــــا کـــــدومه
با هجوم ِمن رو شاخـــــه
عمر ِهر دو تون تمومـــه
یه دفعه باد خیلی خشمگین
با یه قدرتــــــــی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه
تا بگیره از درخت جــــــون
ولی برگ مثل یه کوهــــــی
به درخت چسبیـد و چسبیــد
تا که باد رفت پیش ِ بارون
بارونم قصــــــه رو فهمید
بارون گفت با رعدو برقم
می سوزونمش تا ریشــــه
تا که آثــــــــــــاری نمونه
دیـــگه از درخت و بیشــــه
ولــــــــــــی بارونم مثل باد
توی این بازی شکست خورد
به جــایی رسید که بارون
آرزو می کرد که می مرد
برگ نیـُُفتاد و نیـُُفتاد
آخه این خواست ِ خدا بود
هر کی زندگیشو بــــاخته
دلش از خـــدا جــــدا بود
۱ـــاگه امروز قرار باشه بمیری چی کار میکنی؟؟؟؟
۲---تو یه جمله حرف دلتو بزن...
۳--خودتو تو سه کلمه توصیف کن؟؟؟
۴---دوست داری رو سنگ قبرت چی بنویسن...
۵---یکی از اخلاقای خودتو پاک کن...
۶--امروز آخرین روز دنیاست َوصیت کن
۷---اگه امروز هیچ گناه و ثوابی برات ننویسن چی کار میکنی...
دیگه فعلا همینارو جواب بدید تا بعد...پستای پایینم یه نگاه بندازید...
بیگانه نیستند تمام غریبه ها
گاهی محبت است مرام غریبه ها
وقتی که بی طمع به تو لبخند می زنند
موج صداقت است سلام غریبه ها
گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست
بُر می خورد میان تمام غریبه ها...
با این همه هزار هزار آهوی غریب
افتاده اند خسته به دام غریبه ها
بو می کشند ردّ تو را سایه هایشان
تیز است مثل گرگ مشام غریبه ها
با آنکه وحشی است ولی گاه می شود
آهوی بی پناه تو رام غریبه ها
معنای سیب سرخ به دست چُلاق چیست؟
یعنی به نام دوست ، به کام غریبه ها!
کاری تر است زخم ، اگر سر برآورد
شمشیر دوستان ز نیام غریبه ها!
با ما شما غریبه نبودید و نیستید
این گونه تلخ نیست کلام غریبه ها!
ای عشــــــــــــــق...
ای عشق قدرتی که سراپا صدا شوم
یک شعر تازه گویم و قدری رسا شوم
وصفت چنان کنم که در آغوش واژه ها،
در شعر حافظانه ی چشمت رها شوم
آیینه را شکستم از امشب تو می شوم
آنقدر می شوم تو که از من جدا شوم
انگار در توان بشر نیست وصف تو
باید برای از تو نوشتن "خدا" شوم
چشمی کنار چشمه ی خورشید تر کنم
مثل غزاله های نگاه شما شوم
من شاعری که کهنه و فرسوده ام،کجا
عنوان پرفروش ترین تازه ها شوم ؟

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز آواز بغض گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت خاطره بود!
هاشور اشک بر نقاشی چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل مورچه هایی که در خیابان
به کف کفش من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من،
در بعدازظهر تابستان هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست من
کلاغ حیاط خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفرین ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم!
پس تو را به جان جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
این روزا خیلی دلم برای امیر(نامزد خواهرم)تنگ میشه...دلم برای شیطنیاش مزه ریختناش خیلی تنگ...امیر کسی بود که میشد کلمه ی دوستی و مهربونی و پاک بودن و سادگش و بی کینه کی رو توش پیدا کرد....کسی که با وجوش فضای سکوت خونمون پر از خنده میشد حالا زیر خاکها آروم خوابیده...خیلی دلتنگشم اخه خیلی دوستش داشتم ....خیلی....
کاش میشد یه بار دیگه ببینمشو اون بزن رو شکمشو بگه :میبینی چقدر چاق شدم؟؟؟؟
برای شادی روحش صلوات